الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
841
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
* * * در جنگ چشمها و خون دل ، من كشته بىگناه و بىدليل هستم . قبل از عاشق شدن و دلدادگى روح خود را بدرود گفتم ، آن هنگام كه زيبايى چشمان خوش منظر تو را ديدم . قسم به خدا ، عجب باشد پلكهاى چشمم كه در تو [ در تفكر صفات و اسماء و ذات تو ] همواره بيدار است درحالىكه مشتاق توست و قلبى كه همواره با آتش عشق شعلهور است و هميشه غمگين و اندوهگين . و استخوانهاى پهلويى كه آنقدر از درد عشق لاغر شده ، كه نزديك است فقط كبد گرم من آنها را از خرد شدن نجات دهد . و اشكهايى كه پيوسته مىبارد و اگر نبود آن نفسهايى كه آتش غم و غصه مىكشم ، همانا من از گردابهاى آن نجات نمىيافتم و غرق مىشدم . و خوشا ! آن امراضى كه از ديدگان همه مخفى و پنهان است و در هنگام عشق سر به آسمان مىنهند و پديدار مىشود . شب را به روز رساندم و همچنين روز را به شب درحالىكه اندوهگين و بدحال هستم و همواره فكر تو تمام اوقات مرا همينگونه سياه كرده ولى هيچگاه از ناراحتى نمىگويم : اى گرفتارىها و بلاها تمام شويد و به گشايش تبديل شويد ! و شتابان به سوى هرقلبى از عشق افروخته باشد ، و هرزبانى كه از عشق بگويد ، مىروم و خود را به او مىرسانم . هر شنوندهاى كه از او سربازند و گوش فراندهد ، كر است و هرچشمى كه از او غافل و خواب باشد هيچگاه بيدار نشده است . و هيچ گاه عشق و شور در وجود نباشد كه چشمان را گريان نسازد و نه آتش اشتياق كه آرزومندى را به حركت درنياورد و انسان را عاشق نكند . با هرچه مىخواهى مرا عذاب و شكنجه كن - به غير از اينكه مرا از خود برانى و مرا به هجران بسپارى - خواهى يافت من بهترين دوستدار تو هستم و به آنچه باعث رضايت و خشنودى توست شادمان و مسرور هستم . و نيمهجان مرا نيز بستان زيرا هيچ خوبى و نيكويى در عشق نيست اگر چيزى از خون دل را باقى بگذارد . روح و جان من چه تأمل دارد كه آن را در راه عشق زيبارويى نوجوان و خوشاندام كه با همه ارواح آميخته است ، فدا كنم . هركه در اين عشق بميرد ، به بالاترين درجات زندگى رسيده است و در بين اهل عشق و عشاق جمال به بالاترين مقامات رسيده است . كسىكه حجاب و پوششى دارد كه اگر در كنار جامهاش شبانگاه حركت نمايى همانا نور پيشانىاش تو را از چراغ بىنياز مىسازد . و هرگاه در شب تيرهاى در موهاى سياهش گمراه شدى همانا دو چشم من صبح روشن و پرفروزى را به من ارمغان مىدهد . و هرگاه نفس بكشد پس مشك اعتراف مىكند و مىگويد : همانا ننگ است كه من در بوى دلاويز او بوى خوشى را پخش نمايم . سالهاى وصل و روى آوردنش همچون روزى كوتاه مىباشد و يك روز از روىگردانيش در طولانى بودن مانند چند حج است . پس هرگاه براى رفتن